تبليغاتX
دفتر انشا

....

دوشنبه 1388/04/15
آریان چند روزی سفره

هرچند اگه بود هم به وبلاگش دسترسی نداشت

حالا که اون وبلاگش بوقه

حداقل به این وبلاگ یه سری بزنید

اینترنتتون بیخودی مصرف نشده باشه

خنده و گریه

 

......

چهارشنبه 1388/04/10
 

این وبلاگ به خاطر

 

 

مسائل اخلاقی

 

 

تا اطلاع ثانوی

 

 

بسته خواهد شد.

وقتی به تاریخ کشورت نگاه می کنی هرچند تحریفات زیادی توش هست ولی یه چیزایی دستگیرت میشه. متوجه می شی که ایران چی بوده ، چی داره میشه ، و چی خواهد شد . وقتی به دوران هخامنشیان تا صفویه و افشاریه نگاه می کنی و افتخارات پادشاهان آن زمان را میبینی، پادشاهانی مثل کوروش ، داریوش ، شاه عباس ، نادرشاه و ... انقدر مغرور میشی که دوست داریم یه خارجی بیاد کنارت بشینه تا ما با تاریخ کشورت بهش پُز بدی .
ولی وقتی میایی جلوتر و میرسی به دوران قاجاریه و فساد و بی لیاقتی پادشاهان رو میبینی که باعث حقارت ایران در آن زمان بوده اند میخوای یه جوری سرت رو پایین بندازی تا اون خارجی تو رو نبینه که جلوش احساس حقارت کنی.
میایی جلوتر ولی دیگه صفحه ای برای خوندن نیست . از اینجا به بعدش رو میتونی خودت تو جامعه ببینی . تو این دوره اون خارجی هم داره جامعه ی تو رو می بینه.میبینه که ستون های پارسه به جای خاک ایران تو موزه ی لوور پاریسه ، میبینه که تو ایران بر مردم چی میگذره و مردم چه جوری جلوی کشور های خارجی احساس حقارت تا حدی که وقتی کسی میره اونور آب روش نمیشه بگه من ایرانی هستم.اون خارجی اینا رو میبینه ولی ایندفعه اصلا دلش نمیخواد و رغبت نمیکنه که به هر دلیلی بیاد پیشت بشینه تا از بدبختی هات براش بگی. میدونی چرا؟ چون تو یه ایرانی هستی.         

           

 

 

شغل رسانه ای

یکشنبه 1388/04/07
نمیدونم دقت کردید یا نه؟ این خارجی ها هنوز نیومده دارن واسه مردم فرصت شغلی ایجاد می کنن. منظورم این رسانه های خارج کشوره. البته حقوقی نداره ولی از بیکار بودن بهتره. بازم خدا خیرشون بده.فقط کافیه از یه جایی تو خیابون فیلم یا عکس بگیری و براشون بفرستی . بعد از اون بهت میگن شهروند خبرنگار. خیلی خوبه ها نه؟
از شوخی هم که بگذریم واقعا همین مردم هستن که دارن اخبار درست رو از خیابون ها به گوش ما میرسونن. از صدا و سیمای جمهوری اسلامی که خیری ندیدیم. یه جوری خبر رسانی میکنن که هرکی از رسانه های خارجی خبر نداشته باشه و تلویزیون ایران رو نگاه کنه فکر می کنه الان ایران مثل بهشته و هیچ خبری توش نیست. البته خبر هست اما خبر و اتفاق مهمی نیست . یه مشت خس و خاشاک و اغتشاشگرند که میخوان نظم و امنیت رو به هم بزنن که نمیتونن چون «مردم» باهاشون برخورد میکنن.
 

ما که هنوز نفهمیدیم اگر اینایی که تو خیابونا هستن خس و خاشاک و اغتشاشگرند‌ پس این «ملت فهیم ایران» کجا هستن؟     

 

راه اندازی دوباره

سه شنبه 1388/04/02
نمیدونم نظرتون چیه ولی تصمیم دارم چند روز دیگه دوباره این دفتر رو باز کنم و بنویسم. دیدم دیگه نمیشه ساکت بود و تماشا کرد . راستش دیدم وبلاگ های دیگه جمعشون جمعه و این روز ها هم که مطلب برای نوشتن زیاده منم حسودیم شد و نتونستم طاقت بیارم و خواستم که از موقعیت استفاده کنم.


 
خوابش همیشه سبک بود . دقیقاً بر عکس پدر و مادرش . با کمترین صدا و احساس ناراحتی از خواب بیدار می شد.الان هم مثل بقیه ی شب ها خوابه. داره خواب می بینه. تو خواب دوباره اون شب رو می بینه . شبی که سر نوشتش رو کلاً تغییر داد. یادش می یاد که اون شب یه چیزی باعث شد تا یهو از خواب بپره. و اون چیزی که اون رو از خواب بیدار کرد زلزله بود. ای کاش زلزله اون پسرک رو هم از خواب بیدار نمی کرد یا این که همراه با او مادر و پدرش رو هم بیدار می کرد.در هر حال بیدار شده بود و تنها چیزی که به ذهنش می رسید فرار بود و تنها چیزی که می دید درب خروجی بود.اشتباهاً بدون توجه به پدر و مادرش از خونه ی کاه گلی شون بیرون دوید . ولی تا رسید بیرون یاد پدر و مادرش افتاد برگشت که بره سمت خونه اما دیگه دیر شده بود و سقف خونه به کلی فرو ریخت و تنها چیزی که شنید صدای جیغ مادرش بود که حتی یک نفس هم ادامه نداشت.هنوز تو ابهام بود و باور نکرده بود که این اتفاق افتاده ولی گوله های اشک رو صورتش اون رو وادار می کردند که باور کنه.چند روزی لا به لای آوار رو می گشت و گریه می کرد اما فایده ای نداشت. تا این که مامور ها پدر و مادرش رو از زیر آوار بیرون کشیدند و اون پسرک دیگه امید این که شاید اونا زنده مونده باشن رو از دست داد. 
چند روز بعد با گروهی از کسانی که سالم مونده بودن و می خواستن به تهران برن تا شاید بتونن کاری پیدا کنن به تهران رفت. چون کاری به غیر از گدایی نمی تونست انجام بده و تو شهر خودشون تقریبا همه مثل خودش بودن و محتاج کمک. 

چند روزی تو خیابونای تهران گدایی می کنه تا این که یه روز یه نفر که به نظرمهربون میرسه میاد پیشش و چند تا سوال ازش می پرسه اون هم از روی سادگی به همه ی سوالاش جواب میده و کل داستان رو براش میگه . اون شخص به نظر مهربون هم میگه من می برمت جایی که بچه های مثل خودت اونجا اند و حداقل جایی برای خواب هستش. اون پسرک هم گول می خوره و با اون مرد میره. وقتی از شهر دور میشن پسرک یه خونه ی خراب که فقط یه اتاقش تقریبا سالم مونده رو می بینه . اون مرد میگه شب ها اینجا می خوابین بعد یه لنگ با یه شیشه پاک کن بهش میده و می برتش پیش بقیه ی بچه ها . شب هم همون مرد میاد و به زور کتک پول هایی که از پاک کردن شیشه ی ماشینها بدست آورده بودند رو ازشون می گیره و می برتشون . تو راه که داشتن می رفتن با یه ماشین تصادف میکنن و اون پسرک هم  همراه دو سه نفر دیگه درجا میمیره . اما این فقط یه خوابه و ناگهان پسرک با ضرب لگد های اون مرد که به پهلویش می خوره از خواب می پره و می فهمه که صبح شده و دوباره باید بره سر کار.       

 

بیدار شو!

پنجشنبه 1387/12/29
من واقعا شرمنده ام . جلوی روی همه ی شما که میاید و سر میزنید . چون من نتونستم بیام و سر بزنم حتی آپدیت هم نکردم . این دفتر انشا هم خواب بود . هیچ دلیلی هم براتون ندارم چون همش از تنبلی خودم بود. دیگه دیدم واقعا نامردیه که شما بیاد و سر بزنید و منتظر آپ جدید باشید ولی من حتی آپم نکرده باشم. تصمیم گرفتم دیگه تو وبلاگ و وبلاگ نویسی تنبلی نکنم.
سال جدید هم داره میاد . سال 87 هم با همه ی خوبی هاش و بدی هاش داره کوله بارش رو میبنده تا بره . امیدوارم با رفتنش همه ی بدی ها و تنبلی ها و خیلی چیزای دیگه رو هم با خودش برای همیشه به گور ببره.
مطمئنم خیلی هاتون تصمیم گرفته بودید یا گرفتید که دفتر انشا رو از لینکاتون حذف کنید. شاید هم تا الان این کار رو کرده باشید. در هر صورت حق دارید. ولی از این به بعد باید بیشتر قدر شما دوستان عزیز رو بدونم.
البته تو 15 روز اول عید هم نمیتونم آپ کنم چون مسافرتیم و به اینترنت دسترسی ندارم.
اینا رو گفتم که بدونید از حالا به بعد همیشه بهتون سر میزنم و مرتب آپدیت می کنم.

         ...::: این عید باستانی هم بر همه ی شما دوستان عزیز میمون باد :::...  
چون خیلی به کلمات فارسی و میمون علاقه دارم برای ولنتاین نوشتم میمون ، این رو هم نوشتم میمون و بعدی رو هم خواهم نوشت میمون.                                     

تا بعد از 15 خدانگهدار


 
دیشب خونه ی مادر بزرگمینا موندیم . داییم شب رفت کله پاچه ی پاک نشده گرفت که آماده کنن و برای فردا صبح نوش جان کنن. موقع پاک کردنش جای همتون خالی بود . از یه طرف بوی موی کز خورده تو خونه پیچیده بود از یه طرف هم قیافه ی کله ی گوسفنده آدمو از نگاه کردن بهش پشیمون می کرد.

بعد از کز دادن تازه رسید به جاهای خوبش! کله ی گوسفنده رو انقدر کوبیدن به سینی تا یه کرم خوشگل با کلی مخلفات از دماغ گوسفنده اومد بیرون . اگر یک هزارم درصد امکان داشت که من یه زمانی کله پاچه بخورم اون هم با دیدن این صحنه صفر شد.خلاصه کله ی گوسفنده رو با مخلفاتش مثل دندون هاش انداختن تو قابلمه ی آب .

صبح شده بود . کله پاچه هم آماده شده بود. موقع خوردنش که شد همه به من می گفتن تو هم بیا بخور حتما خوشت میاد. خلاصه منم فرار کردم اومدم تو اتاق که دیگه گیر ندن.

گذشت و شب شد . قرار شد بریم استخر . من گفتم سانس آخرش رو بریم که خلوت تره . داییم گفت اما اون موقع آب کثیف تره . از صبح تا حالا هزار نفر تو اون آب جیش کردن. منم بهش گفتم شما اون کله پاچه رو با لذت تمام میخوری ولی دلت نمیاد تو اون آب شنا کنی؟

به نظر من شنا کردن تو آبی که صد هزار نفر هم توی اون جیش کرده باشن بهتر از خوردن کله پاچه س.   

 شما هم نظر خودتون رو در این مورد بنویسید: کله پاچه یا آب استخر؟    

   

 

ماهی وحشتناک

سه شنبه 1387/12/06

 

 

 این ماهی که می بینید به نظرتون وحشتناک نیست؟ این ماهی که اسم عجیب غریبش رو خیلی ها نمی دونن و یکیشونم خود منم ، در گودترین جای زمین که ممکنه تا حالا تصورش هم نکرده باشید زندگی می کنه. اینجایی که گفتم اسمش گودال ماریانه و تقریبا ۱۱ کیلومتر عمق داره.!!! که اگه خود شما بدون تجهیزات در این عمق باشید ، فشار آب شما رو تیکه تیکه می کنه. حتی نمی تونید بدن تیکه شده اتون رو هم ببینید چون هیچ نوری اونجا نیست . حالا فکرش رو کنید این ماهی چطوری اونجا با خانم بچه ها زندگی می کنه . درسته قیافه اش وحشتناکه ولی با این وضعی که اونجا داره دلم یه کمی براش می سوزه. 

همین تجهیزات پیشرفته ای که ما برای رفتن به اونجا بعد از چندصد سال بدست آوردیم از همون چندصد سال پیش فابریک رو این ماهیه بوده.مثلا این ماهیه لامپ سرخوده. بطوریکه یه چیزی مثل لامپ از پشت سرش اومده و جلوی سرش آوی.زونه. نوری که تو این عکس پرسنلی می بینید از همون لامپه س.

... [محل احداث نکته اخلاقی]

 

من و بسکتبال

چهارشنبه 1387/11/30
کلاس پنجم بودم که اولین بار دستم به توپ بسکتبال خورد و تا قبل از اون مثلا وقتی که کلاس دوم سوم بودم فکر می کردم که توپ بسکتبال یه توپ فوق العاده سنگینی است که من نخواهم توانست آن را در دست بگیرم اما دیدم که چنین نیست ولی باز هم نمی توانستم آن را از بالای سرم پرتاب کنم و آنرا مثل هندونه به سمت حلقه می انداختم. دیگه بعد از آن زمان توپ بسکتبال را ندیدم تا اینکه برای اول راهنمایی در مدرسه ی تیزهوشان قبول شدم. در آنجا وقتی که زنگ تفریح می خورد من به سرعت به زمین بسکتبال می رفتم و با حسرت به دبیرستانی ها که داشتن بسکتبال بازی می کردند نگاه میکردم.(تو مدرسه ی ما دبیرستان و راهنمایی قاطیه)

تا اینکه بعد از دو سه ماه دلشان برای من سوخت و به من هم فرصت بازی دادند. یکی دوتا توپ که پرتاب کردم دیدم که از بسکتبال خوشم اومد و به بابام گفتم که منو تو باشگاه بسکتبال ثبت نام کنه. او هم این کارو کرد . من تو باشگاه پیشرفت خوبی داشتم و روز به روز بهتر می شدم و فهمیدم که من به درد بسکتبال می خورم و نه فوتبال و شنا و فوتسال و ... که قبلا می رفتم.

    بسکتبال رو ادامه دادم تا به الان که سوم راهنمایی هستم و کاپیتان تیم منتخب کرج هستم.    

 
Blog Skin